به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
مروری اجمالی بر زندگینامه فرمانده ای که شهید پرور بود
شهید حاج داود کریمی 27 بهمن سال 1326 در محله سلسبیل تهران متولد شد. وی که در جوانی از طریق حاج مهدی عراقی با امام خمینی (ره) آشنا شد، در سالهای نخستین دهه 50 با عدهای از دوستان خود گروه فجر اسلام را راهاندازی کرد که معتقد به عملیات چریکی ضد حکومت وقت بود.
حاج داود که به شغل تراشکاری مشغول بود، در کنار آن تا سال 1355 خورشیدی به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد. پس از سال 1355 وی به همراه عدهای دیگر به لبنان میرود و در آنجا با شهید دکتر مصطفی چمران و شهید محمد منتظری آشنا و مربی نیروهای چریکی در لبنان میشود. حاج داود در همان اولین روزها با دیگر مبارزان در کمیته انقلاب اسلامی نازیآباد فعالیت میکند و خود هدایت و مسئولیت این کمیته را برعهده میگیرد.
شهید کریمی از اعضای اصلی تشکیل دهنده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و عضو هیئت مرکزی سپاه تهران بود که با شروع جنگ به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همین مدت که تا سال 1361 ادامه یافت، بر پایه آموختههای خویش در لبنان مسئول آموزش نظامی سپاه شد. سپس مدتی کوتاهتر از یک سال فرمانده سپاه تهران بود و مدتی نیز در بنیاد شهید که ریاست آن را مهدی کروبی به عهده داشت، فعالیت کرد. در این دوران یکی از مهمترین کارهای او طرح شکستن حصر آبادان بود.
در فاصله سالهای 1365 تا 1367 حاج داود کریمی به شرق کشور رفت. او در این دوره با سمت فرماندهی قرارگاه مرکزی محمد رسولالله و قرارگاههای تاکتیکی تابعه شرق کشور در قالب طرح «والعادیات» مسئول مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر بود.
کریمی در عملیات جنگی فاو با فروافتادن بمبهای شیمیایی سلامت خود را از دست داد و عملاً جانباز شیمیایی شد اما معالجات را نیمه کاره گذاشت و در عملیات مرصاد که همزمان با پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد برای مقابله با حمله مجاهدین خلق طراحی شده بود، شرکت کرد و ترکش گلولهای در قلب وی جا گرفت.
اردیبهشت ماه 1373 به کارگاه قالبسازیاش که تا سال 1371 در صالح آباد و تا سال 82 در دهکده توحید فر واقع در اتوبان بهشت زهرا، قرار داشت و به گفته دوستانش این بار محقرتر بود، بازگشت و در همان خانه کوچکش و محقرش در نزدیکی نازیآباد تا پایان عمر زندگی کرد.
حاج داوود کریمی (فرمانده سپاه منطقه ۱۰ در جنگ تحمیلی)، قبل از اینکه جنگ تحمیلی شروع شود مغازه تراشکاری داشت و مشغول کسب و کار خودش بود. جنگ که شروع شد با وجود داشتن یک زندگی عیالواری، لباس رزم پوشید و به جبهه رفت. او از فرماندهان سپاه تهران بود که نقش مهمی در دوران دفاع مقدس داشت.
جنگ هم که تمام شد باز حاجی برگشت و در همان مغازه تراشکاری را باز کرد تا روزی زن و بچههایش را دربیاورد. اما حالا او یک فرقی کرده بود. جسم حاج داوود پر از ترکش بود و او به سختی کار را از پیش میبرد. سرانجام این فرمانده بزرگ و بیادعای دفاع مقدس در ۱۵ شهیریور سال ۸۳ بر اثر همین یادگاریهای جنگ در بدنش، شهید شد و با دوستانش در بهشت دیدارها را تازه کرد. آنچه میخوانید روایت سردار محمدجعفر اسدی است از خلق این فرمانده.

یادم هست دو سه هفتهای بعد از استقرارمان در فارسیات، روزی به آنجا رفتم که به حاج داوود کریمی آخرین گزارشهای منطقه را بدهم و با او برای حرکت بعدی هماهنگ کنم.
سرویس بهداشتی گوشه ساختمان بود. داخل که شدم، دیدم حاج داوود آستینها را بالا زده، آفتابه و چوب بلندی دست گرفته و از این دستشویی میرود به آن دستشویی. سلام کردم و گفتم: «حاجی کجایی؟ ما نیم ساعته دنبالت میگردیم.» خندید. آفتابه را زمین گذاشت، با آستین پیراهنش، عرق پیشانی را گرفت و گفت: «امور مسلمین گیر کرده بود. کسی نبود بازش کنه. خودم باید میاومدم!»

تراشکاری که فرمانده سپاه تهران شد
سالها درد کشید؛ دردی جانکاه که از شدتش بیتاب میشد. حتی قویترین مسکنها هم او را آرام نمیکرد. هر بار که زخمها و جراحتها آزارش میداد به جای شکایت شکر خدا را میکرد. میگفت: «این زخمها ذخیره آخرتم هستند.» زخمها را از عملیات والفجر۸داشت؛ از روزی که هواپیماهای بعثی اروندرود را بمباران شیمیایی کردند. حاجداوود کریمی جزو نخستین کسانی بود که برای شکلگیری نیروی سپاه قدم به میدان گذاشت.
مدتی فرمانده سپاه تهران بود. مدتی هم در شهرهای غربی کشور فرماندهی سپاه را برعهده داشت. با شروع جنگ هم که دیگر نمیشد حاجداوود را در خانه پیدا کرد. در همه مناطق عملیاتی حضور داشت؛ از سردشت و کرمانشاه تا جبهههای جنوب. همه کاری هم میکرد؛ از ساماندهی نیروها تا جوشکاری پایههای شکسته پل. در یک کلام هر جا نیاز بود حاجداوود هم بود. البته نه در لباس فرمانده سپاه یا یک مسئول عالیرتبه بلکه در قامت یک بسیجی تازه اعزامشده میرفت.
جنگ که تمام شد هر پست و مقامی به او دادند قبول نکرد و ترجیح داد شغل سابق خود را ادامه دهد؛ یعنی تراشکاری. او تا سالها سختیها و رنجهای زیادی را به جان خرید و سرانجام در ۱۶شهریور ماه سال۸۴ بر اثر جراحتهای ناشی از شیمیاییشدن به شهادت رسید. همسرش «مهرانگیز فجرک» خاطرات حاجداوود را برایمان تعریف میکند.
خیلی زود مسئولیت زندگی را عهدهدار شد. ۸سال بیشتر نداشت که پدرش از دنیا رفت. شد مرد خانه و عصای دست مادر. غیرت مردانهاش اجازه نمیداد برادرهای کوچکتر از خودش، کم و کسری احساس کنند. روزها در تراشکاری کار میکرد و عصرها به مدرسه میرفت. اهل تفریح و بازی نبود چون شرایط زندگیاش ایجاب نمیکرد. تنها جایی که دوست داشت برود و آرام میگرفت حسینیه حضرت علیاکبر(ع) نازیآباد بود.
هر سال که میگذشت داوود پختهتر و جاافتادهتر میشد؛ جوری که در جوانی مثل یک مرد دنیادیده رفتار میکرد. آن روزها مصادف شده بود با بحبوحه انقلاب. کمکم با مبارزان انقلابی آشنا شد و در جلساتشان شرکت میکرد. چقدر حرفهای آنها به دلش مینشست و چقدر لذت میبرد وقتی درباره امامخمینی(ره) صحبت میکردند. همین انگیزهای شد تا گروه انقلابی «فجر اسلام» را با کمک دوستانش راهاندازی کند. با هم فعالیتهای سیاسی انجام میدادند.
حاج داوود شده بود مورد اعتماد شهیدآیتالله سیدمحمد بهشتی و مرحوم آیتالله محمدرضا مهدویکنی. همسر شهید به آن روزها برمیگردد: «حاجداوود روحیه مبارزی داشت. حتی مدتی هم به لبنان رفت و زیرنظر دکتر چمران و شهید محمد منتظری آموزش نظامی دید. چند ماهی آنجا بود و به ایران برگشت. اعلامیههای امامخمینی (ره) را خودم تایپ میکردم و حاجی هم آنها را چاپ و بعد هم با دوستانش توزیع میکرد.»
فرمانده سپاه تهران
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس نیروی سپاه به عضویت شورای مرکزی سپاه تهران درآمد. کمتر از یک سال برای فرماندهی سپاه انتخاب شد. با شروع تنشها در غرب برای سرکوبکردن منافقان رفت و سپاه را در شهرهای کردستان راهاندازی کرد. با شروع جنگ تحمیلی به جنوب رفت.
در بدو ورودش باشگاه گلف اهواز را تبدیل به پایگاه منتظران شهادت کرد تا مکانی برای استقرار و فعالیت نیروها باشد. بعد هم برای آموزش نظامی به نیروهای داوطلب دست بهکار شد. او در مدت زمان کمی توانست تیم چریکی تشکیل دهد. گام دیگری که برداشت همراه با شهید حسن باقری اقدام به شناسایی اسکان نیروهای دشمن کرد.
ماسکها را به رزمندههای جوان داد
سال ۱۳۶۴؛ شهید کریمی در عملیات والفجر۸حضور داشت؛ بهعنوان یک بسیجی. مشغول جوشکاری قطعات تخریبشده پایه پل خضر بود که ناگهان دشمن منطقه را بمباران شیمیایی کرد. او فقط پتویی خیس کرد و روی سرش انداخت. چند ماسکی که موجود بود را بهدست رزمندههای جوان داد و خودش با همان حال مشغول جوشکاری شد. همه جا را زرد میدید. بوی گوگرد نفسش را به شماره انداخته بود. با هر سختیای که بود کار را تمام کرد.
همسرش تعریف میکند: «حاجداوود بعد از شیمیاییشدن روزبهروز شرایط بدتری پیدا میکرد. به سختی نفس میکشید.» حضورش در جبهه میتوانست به قیمت جانش تمام شود. از اینرو مسئولان وقت کشور او را بهعنوان مسئول اداره کل بازرسی بنیاد شهید انتخاب کردند. در سال۶۷ بهعنوان مدیرکل ستاد مبارزه با قاچاق موادمخدر منصوب شد و ۳قرارگاه تاکتیکی در استانهای شرقی کشور راهاندازی کرد. او با اجرای طرح والعادیات اقدامات ارزندهای برای مبارزه با موادمخدر انجام داد.
با حمله منافقان در عملیات مرصاد داوطلبانه به کرمانشاه رفت که حتی مجروح هم شد. فجرک به شبی که دوستانش پی او آمدند اشاره میکند: «یک شب دوستانش به منزل ما آمدند و با او صحبت کردند. آن شب بیآنکه وسیلهای بردارد با آنها راهی شد.»
مکث
قطعات هلیکوپتر میساخت
پس از جنگ تحمیلی، حاج داوود، به کارگاه تراشکاریاش بازگشت که بهگفته دوستانش، این بار محقرتر بود و در جاده باقرآباد قرار داشت. بهگفته امیر سرتیپ احمد دادبین، فرمانده اسبق نیروی زمینی ارتش، «بسیاری از قطعاتی را که شهید کریمی طراحی و ساخته بود، در صنایع هوایی بهخصوص در هلیکوپترسازی مورد استفاده قرار گرفت.
او با توجه به مشکلات شیمیایی که داشت و در فشار و رنج بسیار بود ولی تا آخرین لحظه تا جایی که میتوانست سر پا بایستد، فعالیت سازندگی خود را قطع نکرد». همسر شهید در این زمینه میگوید: «حاج داوود مرد پشتمیز نشستن نبود برای همین از فعالیت در نهادهای اداری کناره گرفت و ترجیح داد امور زندگیاش را با کار در کارگاه تراشکاری ادامه دهد. یک مغازه کوچک راهاندازی کرد. علاوه بر نیاز مشتریها، قطعات مربوط به صنعت هلیکوپترسازی را میساخت. همیشه میگفت جامعه به صنعت هم نیاز دارد. تمام شاگردانش یا افراد بیکار بودند و یا بچههای یتیم و فقیر. میگفت: اگر من بتوانم چند خانواده را هم از سختی نجات بدهم برایم کافی است.»
مکث
مرفین هم کارساز نبود!
سال ۱۳۸۲بیماری شهید کریمی به اوج خود رسید و دیگر کاری از دست پزشکان برنمیآمد. بدنش پر از غده شده بود. بدتر اینکه بعد از چندبار عمل جراحی نهتنها بهتر نشده بود که فلج هم شد. اوضاع جسمیاش رو به وخامت گذاشت تا جایی که پزشکان تصمیم گرفتند دندههای قفسه سینهاش را تعویض کنند. اما بهدلیل ریسک بالای عمل جراحی این کار را نکردند. او از درد خواب نداشت. به همینخاطر نخاعش را سوراخ کردند و در مهره اول «پمپ مرفین» کار گذاشتند. پرستار دکمه پمپ را میزد و مرفین به همه جای بدنش میرفت. سرانجام در ۱۶شهریور سال۱۳۸۳در سن۵۷سالگی به شهادت رسید.
همسرش میگوید: «هیچکس را ندیدم که وقتی فرزندش وارد میشود جلوی پای او بلند شود. اما حاج داوود این کار را میکرد. همیشه یک ظرف ۴لیتری بنزین در ماشین داشت اگر کسی در بین راه میدید که به بنزین نیاز دارد کمکش میکرد. خیلی خوشاخلاق بود. هیچ وقت نشد که شکایت و گلهاش را بشنوم. او خیلی اذیت شد و هر بار که درد میکشید من هم درد میکشیدم و گریه میکردم.»
بهترین توصیف درباره شخصیت حاج داوود کریمی همان است که رهبر معظم انقلاب در پیام مربوط به شهادت ایشان فرمودند: «اینجانب آن مرد باایمان و ایثارگر را در همه دوران پس از انقلاب دارای صدق و صفا شناختم و آزمایش دشوار الهی در دوران ابتلا به عوارض دردناک آسیب شیمیایی را برای او هدیهای معنوی برای رشد و اعتلای روحی آن شهید عزیز میدانم.»



